یک روز تصمیم گرفتم خیلی جدی با او صحبت کنم تا شاید مشکلمان حل شود، اما بازهم به من بیاعتنایی کرد و جواب درستی نداد تا اینکه روز حادثه و زمانی که دختر کوچکمان در اتاق خواب بود با او بحث کردم و در اوج عصبانیت گلویش را فشار دادم تا اینکه خفه شد. بعد از چند دقیقه که به خودم آمدم از ترس تصمیم گرفتم جسد همسرم را تکهتکه کنم بعد با ماشینم به بیابانهای سمنان بردم و همانجا دفن کردم.