در دستنوشتههای ناصرالدینشاه آمده است: گاهی میگفتند مرده است، گاهی میگفتند زنده است نمرده. بالاخره آدم ابراهیم خان رفت و دمش را گرفته کشید بیرون، اما باز جان داشت و صدا میکرد، بیرون که آوردند به جعفرقلی خان [گفتیم]با چوب بزند توی سرش، او هم چند چوبی زد، به هر حال پلنگ کشته شد، پلنگ سیاه ماده بزرگی است، به سن هشتساله، گفتیم آقا دایی با قوچ بار کرده، آورد.