من و فرشته با هم دوست بودیم و شبها در زندان پیش هم میخوابیدیم، اما هانیه (یکی دیگر از متهمان) اصلاً با من خوب نبود و همیشه کتکم میزد که فرشته را او خفه کرد. من هم به دستور هانیه باید شال را دور گردن فرشته (مقتول) میانداختم، اما چون قرص زیادی خورده بودم نمیتوانستم و آن شب مأموران هم در سوئیت (بند زندان) را باز نمیکردند و صبح که برای دادن جیره غذا آمدند، به یکیشان گفتم جنازه فرشته را ببرند.